تبليغاتX
راهیان سرزمین وحی

راهیان سرزمین وحی
مذهبی بامنطق


 

رفتى
      بدون ِ خداحافظى
اما دلم نشكست!
چون می‌دانستم
                     «دلى از سنگ ببايد به سر ِ راه ِ فراق»

رفتى
       و حسرت ِ آن نيم نگاه ِ آخر بر دلم ماند
اما دلم نشكست!
چون می‌دانستم
                     «روى ار به روى ما نكنى حكم از آن تُست»

رفتى
و سراغم را هم نگرفتى!
اما دلم نشكست!
چون می‌دانستم
                      «نه عجب كه خوبرویان بكنند بى‌وفایی»

می‌دانی از چه دلم شكست؟
از اين‌كه وقتى مي‌رفتى باران می‌بارید!

با خودم گفته بودم كه بعد از رفتنت  
             بدون آنكه ببينى 
             بدون ِ آنكه كسى ببيند 
                                 خاك ِ راهت را سرمه‌ی چشمانم كنم 
                                 اما اشك ِ آسمان رد ِ پایت را شست و رفت!

با خودم گفته بودم كه بعد از رفتنت
            بوی بودنت را در آغوش مي‌گيرم
                                باران آن را هم شست و رفت

حالا من مانده‌ام و
           کاسه‌ی آبى كه آورده بودم پشت ِ پایت بريزم!

+ نوشته شده در یکشنبه نهم تیر 1387 10:50 توسط حاج عماد صادقی فرد |


تو و خشم کودکانه،      من و شور عاشقانه
تو و يک حديث پر غم،       من و گريه‌ی شبانه
تو و آن نگاه زخمي،           من و قلب پر بهانه
تو و آرزوی رفتن،         من وسرسرای خانه
تو و آن کلام آخر،         من و حس يک ترانه
تو و التهاب ماندن،        من و يک دل دوگانه
تو و گرمی لبانت،         من و شعله و زبانه
تو و ابروی کمانت،      من و سينه‌ای نشانه
تو و تير آن نگاهت،        من و زخم جاودانه

 

+ نوشته شده در یکشنبه نهم تیر 1387 10:48 توسط حاج عماد صادقی فرد |


 

زندگی - يا حداقل آن چيزی که بتوان زندگی‌اش خواند - متأسفانه (یا خوشبختانه) مثل تست‌های کنکور نيست که فقط به دنبال جواب آخر باشی. آنچه نمره دارد روش صحيح است. جالب‌تر اين‌که بیشتر وقت‌ها اصلا «جواب آخر» بي‌معنی است!

هزار نکته‌ی باريک‌تر ز مو اين‌جاست
نه هرکه سر بتراشد قلندری داند
مدار نقطه‌ی بينش ز خال تست مرا
که قدر گوهر يکدانه جوهری داند

+ نوشته شده در یکشنبه نهم تیر 1387 10:46 توسط حاج عماد صادقی فرد |


سلام باز اومدم.چند روز پیش یه صحبتی داشتم بین دوستان

 

میکردم.یکی از بچه ها صدای ما رو ضبط کرد.ما هم دیدیم بد نیست

 

 به همون صورت ضبط شده واسه شما بنویسیم.بخونی بد نیست

 

 فقط یکم طولانیه.

 

همه چیز از اینجا شروع میشه که دل من گرفته.آخه دل من وقتی

 

 میگیره که دلاتون میگیره.دل که نباشه زندگی سخته.دل ..........همه

 

 میگن دل.یکی نیست بگه آخه دیوونه دل سیخی چنده.دیگه دلی

 

نمونده که بخواد بگیره یا نگیره.نه؟ دروغ میگم

 

 بگودروغ میگی..کاشکی یکم بهتر میشدیم.والله..بهتر بشیم بهتر زندگی

 

 میکنیما.اینطور نیست.بابا بی خیال حاجی.موندیم تو این دنیا میخوایم

 

 چی کار کنیم.دل بشکونیم.یا دل بسوزونیم.یا دلسرد کنیم.به همه اینا

 

 فکر میکنیم.اونوقت اینجاست که بی معرفتی رو میشه فهمید.آقا دریغ

 

 از این که به دل به دست آوردنو.دلگرم کردنو دل نشکوندنو

 

 نسوزوندن فکر کنیم.خب که چی مثلا.هان.کمبود داری.خب نکن این

 

 کارو.به خدا سخت نیست.فدات شم اون چه که واسه خودت میخوای

 

 واسه دیگرونم بخواه.یه چیزی که میخری اگه خرابه بنداز دور.چرا

 

 دیگه میخوای بکنیش تو پاچه این و اون.خب این نشون میده دلت

 

 درد میکنه.موردشور این دلو ببرم که همش زیر سر اونه.طرف

 

 دانشگاه قبول نمیشه به دین و ایمون فحش میده.یکی نیست بگه

 

 داداش تو که دلت میخواست قبول بشی.دلت نمیخواست؟میخواست.

 

 اونوقت این دلت نگفت بشین یکم درس بخون.هان نگفت.حالا بعدم

 

 میشه با دوست دخترت بتابیو خوش باشی..فقط گفت دلو بزن به

 

 دریا برو خوش باش دانشگاه ردیفه.حالا بحث فقط سر دانشگاه

 

 نیستا.سر همه چیه.طرف اومده میگه خیلی..توجه کن به این. میگه

 

 خیلی دلم میخواد برم مکّه.اونوقت توجه کن.اسمش مکّه در

 

 اومده.همزمان با اون بهش پیشنهاد شده که بره لندن.رفت لندنو

 

 اومد.مکّه هم یادش رفت اصلا مکّه کجاست.ما که نشنیدیم.ببین چقدر

 

 باید آدم پست باشه.بعد دو سال حالا اومده میگه اینقدر دلم میخواد

 

 برم مکّه.یکی نیست بگه تو اون دلت ساچمه بخوره.یادت نمیاد دو

 

 سال پیشو.چطور اونوقت نتونستی پا رو دلت بزاری.پیش خودت

 

 گفتی میرم اونجا دختر زیاده.هر روزم با یکدومشونیم.عشقو

 

 حـــــال صفا سیتی مرام.حالا اومدی شکایت میکنی میگی خدا به

 

 فکر ما نیست.چرا. خدا به فکرته.ولی تو نمیخوای پا رو این دل بی

 

 صاحاب بزاری.امان از دست دل.

                                                                         21/2/1387

                                                               حاج عماد صادقی فرد

 

 

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1387 16:8 توسط حاج عماد صادقی فرد |


هیچکس آیا توانسته است غم فاطمه را – سلام الله علیها – در سوگ پدر به تصویر بکشد، جز ناله های بیت الاحزان فاطمه؟

در اندوه جگرسوز علی علیه السلام در مواجهه با فاطمه ی میان در و دیوار و گاه شستن صورت نیلی و بازوی کبود فاطمه، هیچ هنرمند عارفی توانسته است مرثیه بسراید آنچنانکه از عمق رنج آدمی در چروک های پیشانی علی علیه السلام خبر دهد و وسعت غم های خلقت را در پهنای اشک علی بشناسد و بشناساند جز باز اشک پنهانی علی؟

هیچ کس را یارای آن بوده است که آلام محض زینب را به هنگام دیدار سر برادر بر بام نیزه ها بیان کند، جز خون جاری از سر مبارک زینب؟

اگر زینب سلام الله علیها با مشاهده ی سر برادر، حسین، روحی فداه، سلامت سر خویش را تاب آورده بود و سر بر ستون کجاوه نکوبیده بود، چه کسی عشق را، درد و هجران در آفرینش تفسیر می کرد؟

اینها دردهایی است که نویسنده را – اگر احساس داشته باشد – خاکستر می کند و فلم را – اگر به تعداد درختان عالم باشد – می سوزاند و دفتری به پهنای گیتی را آتش می زند.

سوز اشکهای فاطمه، هنوز پای عارفان را در بیت الاحزان او سست می کند و کمر ابرار را می شکند و آتش به جان اولیاء الله می اندازد.

معاذ الله که رشحه ی هیچ قلمی بتواند با اشک سوزناک علی به هنگام شستن پیکر فاطمه برابری کند. کجاست اسماء؟

از او بپرسید، فرشتگانی که در اشکهای آن هنگام علی به تبرک غسل می کردند، بال و پرشان نسوخت؟

 

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1387 12:38 توسط حاج عماد صادقی فرد |


از پست قبلی تصمیم گرفتم مطالب زیبایی را که آقای سید مهدی شجاعی در کتاب کشتی پهلو گرفته نوشته اند رو قسمت به قسمت تو وبلاگ بذارم. با کسب اجازه از ایشون.

مطالب از این قسمت از زبان ام المصائب زینب کبری سلام الله علیها می باشد.

غم به جراحت می‌ماند. یکباره می‌آید اما رفتنش، التیام یافتنش و خوب شدنش با خداست. و در این میانه، نمک روی زخم و استخوان لای زخم و زخم بر زخم، حکایتی دیگر است. حکایتی که نه می‌شود گفت و نه می‌توان نهفت.

حکایت آتشی که می‌سوزاند، خاکستر می‌کند اما دود ندارد، یا نباید داشته باشد.

مرگ پیامبر برای تو تنهامرگ یک پدر نبود، حتی مرگ یک پیامبر نبود، مرگ پیام بود، مرگ شمع نبود، مرگ روشنی بود.

آنکه گفت « حَسبُنَا کِتابَ الله»، کتاب خدا را نمی‌شناخت. نمی‌دانست که یکی از دو ثقل به تنهایی، آفرینش را واژگون می‌کند. نمی‌فهمید که با یک بال نه تنها نمی‌توان پرید که یک بال، وبال گردن می‌شود و امکان راه رفتن بطئی را هم از انسان سلب می‌کند.

و نه او که مردم هم نفهمیدند که کتاب بدون امام، کتاب نیست، کاغذ و نوشته‌ای است بی روح و جان و نفهمیدند که قبله بدون امام قبله نیست و کعبه بدون امام سنگ و خاک است و قرآن بدون امام، خانه‌ی بی صاحب‌خانه است.

هر کس به خانه‌ی بی‌ صاحب‌خانه برود، به یقین گرسنه برمی‌گردد. مگر آنکه خیال چپاول داشته باشد و قصد غصب کرده باشد یا کودک و سفیه و مجنون باشد.

تو در مرگ رسول، هدم رساله را می‌دیدی و در مرگ پیامبر، نابودی پیام را.

و حق با تو بود، آنجا که تو ایستاده بودی، همه چیز پیدا بود. تو از حوادث گذشته و آینده خبر می‌دادی، انگار که همه را پیش چشم داری.

خداوند آنچه را که به پیامبر و پدر داده بود، به تو نیز داده بود، جز رسالت و امامت.

تو یکبار در پیش پدر آنچنان از عرش و کرسی و ماضی و مستقبل سخن گفتی که پدر شگفت‌زده به نزد پیامبر شتافت و سخن شنید:

-         آری او هم می‌داند آنچه را که ما می‌دانیم.

هیچکس هم اگر باور نکند، من یقین دارم که جبرئیل پس از پیامبر نیز دل از این خانه نکند و همچنان رابط عرش و فرش باقی ماند.

هماندم که پیامبر سر بر بالش ارتحال گذاشت، همه‌ی فتنه‌های آتی از پیش چشم تو گذشت که تو آنچنان ضجه زدی و نوای وا محمداه را روانه آسمان کردی.

دستهی پدر هنوز در آب غسل پیامبر بود که دستهای فتنه در سقیفه‌ی بنی ساعده به هم گرده خورد و گره در کار اسلام محمدی افکند.

جسد مطهر پیامبر هنوز بر روی زمین بود که ابرهای تیره در آسمان پدیدار شد و باران فتنه باریدن گرفت. دین در کنار پیامبر ماند و دنیا در سقیفه‌ی بنی ساعده متجلی شد.

در لحظه‌ای که هارون کنار موسی به طوری جاودانه بود، مردم در سقیفه‌ی سامری آخرت می‌فروختند بی آنکه حتی به عوض، دنیا بگیرند. «خَسِرَ الدُّنیا وَ الاخِرَه، ذالک هوَ الخُسرانُ المبین.»

معن بن عدی و عویم بن ساعده آمدند و به عمر گفتند:

-         حکومت رفت، قدرت رفت.

-         کجا؟

-         از جاده سقیفه پیچید و رفت به سمت انصار. 

-         کاراوانسالار؟

-         سعد بن عباده

 

عمر به ابوبکر گفت:

-         تا دیر نشده بجنبیم.

 

بر سر راه، ابوعبیده جراح را هم برداشتند و شتابان عازم سقیفه شدند.

در سقیفه، سعد بن عباده، عبا پیچیده، شتر حکومت را در جلوی خود گذاشته بود و با تظاهر به کسالت و بی‌رغبتی، آن را به سمت خود می‌کشید.

وقتی این سه وارد سقیفه شدند، شتر را – اگر چه مجروح و پی شده – از چنگال انصار بیرون کشیدند و به دندان گرفتند و این در حالی بود که صاحب شتر، عزادار و داغدار، افسار و شتر را از یاد برده بود.

عمر طبق مهمول بنا را بر خشونت و دعوا گذاشت و با سعد به مشاجره پرداخت، اما ابوبکر به یادش آورد که:

-         «الرِفقُ هُنا اَبلَغ»

اینجا نرمش بیشتر به کار ما می‌آید.

و ابوبکر خود، عنان را در دست گرفت، از مهاجرین و انصار هر دو تمجید کرد اما مهاجرین را برتر شمرد آنچانکه آنان را شایسته امارت و انصار را شایسته وزارت قلمداد کرد.

بعدها عمر گفت که من در این راه هیچ مکری نیندوخته بودم مگر آنکه ابوبکر مثل آن یا بهتر از آن را به کار برد.

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1387 12:37 توسط حاج عماد صادقی فرد |


 

 

 

«ماشیءٌ کانَ زَوَّرتُهَ فِی الطَّریق الّا اَتی بِهِ اَو بِاَحسَنَ مِنهُ»

پیامبر پیش از این گفته بود:

«امت من را این دسته از قزیش هلاک خواهند کرد»

پرسیده بودند:

-       تکلیف مردم در این شرایط چیست؟

فرموده بود:

-       ای کاش می‌توانستند از آن بر کنار بمانند.[1]

قرار بر این شده بود که ابوبکر، حکومت را به عمر و ابوعبیده جراح تعارف کند و آنها با تواضع آن را به او برگردانند.

ابوبکر بعد از اتمام سخنرانی گفت:

-       یا با عمر یا با ابوعبیده جراح بیعت کنید و کار را تمام کنید.

عمر گفت:

-       نه به خدا ما هیچکدام با وجود شما این کار را نمی‌کنیم. دستت را پیش بیاور تا با تو بیعت کنیم.

ابوبکر بی‌درنگ دست پیش آورد و اول عمر، و بعد ابوعبیده‌ی جراح و بعد سالم غلام حذیفه با او بیعت کردند. سپس عمر با زبان تازیانه از مردم خواست که وحدت مسلمین را نشکنند و با خلیفه‌ی پیامبر بیعت کنند.

پدر هنوز در کار تغسیل و تدفین پیامبر بود که از بیرون در صدای الله اکبر آمد.

پدر مبهوت از عباس پرسید:

-       عمو معنی این تکبیر چیست؟

عباس گفت:

-       یعنی آنچه نباید بشود، شده است.[2]

 

آنچه پدر کرد، غفلت و غیبت نبود، عین حضور بود. در آن لحظه هر کس پیش پیامبر نبود، غایب بود. غیبت و حضور نسبی است. وقتی که دین خدا بر زمین مانده است، با دین و در کنار دین بودن، عین حضور است. هر که نباشد، دچار وسوسه و دسیسه می‌شود. کسی که با چراغ و در کنار چراغ است که راه را گم نمی‌کند.

ماه باید در آسمان باشد و از خورشید نور بگیرد، به خاطر کرم شب‌تابی که نباید خود را به زمین برسانند. ابرهای تیره از سقف سقیفه گذشتند و خانه‌ی پیامبر را احاطه کردند، همهمه در بیرون در شدت گرفت و در آنچنان کوفته شد که ستونهای خانه‌ی پیامبر لرزید.

-       بیرون بیایید. بیرون بیایید و گرنه همه‌تان را آتش می‌زنیم.

صدا، صدای عمر بود.

تو با یک دنیا غم از جا بلند شدی و به پشت در رفتی، اما در را نگشودی.

-       تو را با ما چه کار؟ بگذار عزاداریمان را بکنیم.

باز هم فریاد عمر بود:

-       علی، عباس و بنی‌هاشم، همه باید به مسجد بیایند و با خلیفه‌ی پیغمبر بیعت کنند.

-       کدام خلیفه؟ امام و خلیفه‌ی مسلمین که اینجا بالای سر پیغمبر است.

-       مسلمین با ابوبکر بیعت کرده‌اند، در را باز کن و گر نه آتش می‌زنم.

یک نفر به عمر گفت:

-       اینکه پشت در ایستاده، دختر پیغمبر است، هیچ می‌فهمی چه می‌کنی؟ خانه‌ی رسول الله ...

عمر دوباره نعره کشید:

-       این خانه را با هر که در آن است، آتش می‌زنم.

بزودی هیزم فراهم شد و آتش از سر و روی خانه بالا رفت.

تو همچنان پشت در ایستاده بودی و تصور می‌کردی به کسی که گوشهایش را گرفته می‌توان گفت که هدیت چیست؟ خیر کجاست و رسالت چگونه است.

در خانه تنی چند از اصحاب رسول الله هم بودند، اما هیچ کس به اندازه‌ی تو شایسته‌ی دفاع از حریم پیامبر نبود.

تو حلقه میان نبوت و ولایت بودی، برترین واسطه و بهترین پیوند میان رسالت و وصایت.

محال بود کسی نداند آنکه پشت در ایستاده، پاره تن رسول الله است.

هنوز زود بود برای فراموش شدن این حدیث پیامبر که:

-       فاطمه بضعه منی فمن آذاها فقد آذانی و من آذانی فقد آذالله.

فاطمه پاره تن من است، هر که او را بیازارد، مرا آزرده است و هر کس مرا بیازارد خدا را.

وقتی آتش از در خانه خدا بالا رفت، عمر، آتش بیار معرکه‌ی ابوبکر، آنچنان به در حریم نبوت لگد زد که فریاد تو از میان در و دیوار به آسمان رفت.

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1387 12:35 توسط حاج عماد صادقی فرد |


سلام خوبین باز اومدم.ولی یه جور دیگه.این شماره منه هرکسی خواست میتونه زنگ بزنه و صحبت کنه و درد و دل هم بکنه.نظر بده و یا انتقاد کنه.منتظرم.

 

                                   ۰۹۱۳۱۱۵۷۵۲۰

حاج عماد صادقی فرد بروجنی.

+ نوشته شده در شنبه پنجم آبان 1386 9:36 توسط حاج عماد صادقی فرد |


سلام.باز اومدم.خواستم جواب یکی از دوستان خوب و عزیز وگلم رو بدم.جوابی به خانوم راحله عزیز.بنده اصلا ناراحت نشدم چون واقعا منطقی نظرتون رو اعلام کردین و من هم دنبال افرادی میگیردم که منطقی باشند.باز هم ازت تشکر می کنم.که به کلبه حقیرم سری زدی.ولی بنده خودم رو میشناسم و می دونم که این نوری که درون من هست از ایمان یا از وجدان واینو می دونم که از ایمان هست در مورد افراد دیگه هیچ موقع قضاوت نمی کنم.هرکسی خودش رو بیشتر میشناسه مثلا شما میدونی که نوری که ته دلت سوسو میزنه ایمان نیست.و خودت هم میدونی که چیه ببخشید که رک صحبت کردم چون بنده هم مثل شما خیلی رک هستم.امیدوارم که ناراحت نشده باشید.    دوستدار تو عماد

                                                                                                                      یا زهرا 

+ نوشته شده در دوشنبه نهم مهر 1386 12:34 توسط حاج عماد صادقی فرد |


سلام امیدوارم که حالتون خوب باشه.می خوام بگم این بار بی معرفتی کردین و نظری ندادین البته از خانوم راحله عزیز دوست گرامی بنده تشکر می کن به خاطر نظرشون.ولی دوست نداشتم که جمله کی عملی می کنه را بگه.امیدوارم اگر کسی هم نتونه عملی کنه ما راهنماییش کنیم به امید دیدار تا مطلبی دوباره.

دوستدار شما عماد.                                                                             یاحق

+ نوشته شده در یکشنبه هشتم مهر 1386 14:55 توسط حاج عماد صادقی فرد |


دوست دارم همتون متن زیر رو بخونین حتی برای یک

بار.از دست میره اگه نخونین.

+ نوشته شده در پنجشنبه پنجم مهر 1386 17:16 توسط حاج عماد صادقی فرد |


سلام .

باز اومدم.امیدوارم که همتون خوب باشین.دلتنگم نمیدونم دلتنگ چی. نمیدونم چی بگم.سر درگم هستم.کاش میشد یک بار دیگه میرفتم کعبه.میرفتم بقیع.کنار مادرم حضرت فاطمه(س).ولی فکرشو که میکنم.میبینم چه فایده ما که آدم نشدیم بریم بگیم روسیاه برگشتیم.بریم بگیم.میخوایم آدم بشیم ولی باز چشممون به اینو اون که میخوره یادمون میره چه قولی دادیم.نمیخوام بگم من آدم مذهبی هستم.و نمیخوام در دین افراط بورزم.نه نه اصلا.شاید یکی بیاد و وب منو ببینه بگه برو بابا اینم از اون آدمای چاپلوسه.نه نمیخوام کسی اینطوری فکر کنه شبهای قدر داره میرسه باید کاری بکنیم شبهای گریه کشتی پهلو گرفته در راهه.باید کاری بکنیم.آقا ما رو ببخش من روسیاهتم.بازم خدا رو شاکرم که حداقل نوری از ایمان ته دلم سوسو میزنه.که نزاره بدتر از این بشیم.شاید دیگه هیچ وقت قسمتم نشه که برم کعبه.دیگه فرصتی ندارم که بخوام به بطالت بگذرونم.باید کاری بکنم.تو رو خدا به حرفام توجه کنین.با شما هستم آره شما دوست عزیزی که به این کلبه حقیر سر میزنید.بیاین یکم به خودمون بیایم یکم بیشتر فکر کنیم.من نصیحت نمیکنم چون در حدی نیستم که بزرگانی مثل شما رو نصیحت کنم.ولی بازم میگم هنوز دیر نشده بیاید به خودمون بیایم.خودمونو بشناسیم.بگیم من عمادم.من مریمم من راحله هستم من سمیه هستم من علی هستم من مهدی هستم پس خودم میشم با خودم عهد میکنم نه کسی با خود خودم عهد میبندم که خودم بشم خود خودم نه خود بیخودم.

دوستدار شما عماد.                                                         یاعلی

+ نوشته شده در پنجشنبه پنجم مهر 1386 16:56 توسط حاج عماد صادقی فرد |


 

ربنا و مناجات در سال 1359 توسط محمدرضا شجریان اجرا شده!و این اجرا یه اجرای تمرینی بوده و در دستگاه مثنوی افشاری اجرا شده!
اینم لینک خودش و مناجات
http://sherlock.persiangig.com/rabana.zip
حجمش 5 مگه!!
نکته جالب اینه که شجریان وقتی همه پخش کارهاشو از تلویزیون ممنوع کرد فقط ذکر کرد که پخش ربنا و مناجات مجازه!اما متاسفانه تلویزیون با کج سلیقگی اکثرا مناجات رو پخش نمیکنه یا نصفه پخش میکنه!!
زهی تاسف!

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم شهریور 1386 14:31 توسط حاج عماد صادقی فرد |


 

متن زیرو حتما بخونین و منطقی در موردش نظر بدین.

+ نوشته شده در جمعه نهم شهریور 1386 18:21 توسط حاج عماد صادقی فرد |


الان که دارم این متن رو مینویسم.تو حال عجیبی هستم.یک فیلم سینمائی با بازیگری حامد کمیلی گذاشته بود شبکه یک به نام گوشه نشینان.نمیدونم.واقعا نمیدونم این فیلم منو.یعنی چطوری بگم.حال درونی منو.دگرگون کرد.درسته که من رفتم سفر حج ولی خُب از روسیاها پیش آقامون روسیاه ترم.درسته میگن کسی بره مکه بی گناه میشه درسته ولی مهمتر نگاه داشتن اون سفره. چرا کاری میکنیم که آقامون از دستمون ناراحت میشه واقعا چرا.نه اشتباه نکنید با شما نیستم با خودم هستم.هرچی از دست میدیم زیر سر خودمونه هرچی گناه میکنیم زیر سر خودمون هرچی بدبختی میکشیم زیر سر خودمون.خودمون با خودمون بدیم.همیشه تو خودمونیم.فقط خودمونو میبینیم.همه چیزو واسه خودمون میخوایم.از خودمون واسه دیگرون تعریف میکنیم.خودمونو همه کاره میدونیم.دوست داریم خودمون ریاست کنیم.بعضی وقتا از خودمون بدمون میاد.نمیدونم. واقعا چه خود بیخودی.بیشتره شبها وقتی میخوام بخوابم گریه میکنم.یاد بقیع می افتم یاد مادرم بانوی دو عالم حضرت زهرا.... .دیشب داشتم شربت و شیرینی میدادم .که حداقل یه ثوابی بکنم.ولی نذاشتن.همونایی که فکر میکنن بی گناه عالمن.فکر میکنن زندگی فقط به ریش و یقه ی بسته تا خرخره هستش.نمیدونن سخت در اشتباهن.خیلی دلم میخواد دوستانی بیان و به من کمک کنن.تا بتونم بهتر این وبلاگو بچرخونم.خیلی.....خیلی.

                                                                                                                      یا علی

+ نوشته شده در جمعه نهم شهریور 1386 18:17 توسط حاج عماد صادقی فرد |


نیمه شعبان سالروز ولادت مهدی موعود بر همه شیعیان مبارکباد.

چه خوش است صوت قرآن ز تو دلربا شنیدن

به رخت نظاره کردن سخن خدا شنیدن

یا حق

+ نوشته شده در چهارشنبه هفتم شهریور 1386 13:16 توسط حاج عماد صادقی فرد |


+ نوشته شده در چهارشنبه هفتم شهریور 1386 13:11 توسط حاج عماد صادقی فرد |


حجت الاسلام والمسلمین سید علی حسینی شریف استاد فلسفه دانشکده الهیات دانشگاه فردوسی معتقد است حضرت مهدی (عج) مصلح جهانی است. پس کسانی که منتظر حضرت هستند باید مصلح واقعی باشند.

در گفتگو با خبرنگار  دین و اندیشه "مهر" در مشهد اظهار داشت : انسان اگر برای رسیدن به اهداف و امور مادی خود تلاش کند می تواند شناخت خود را از حضرت عصر(عج) کامل کند و زمینه ظهور حضرت را با اعمالش فراهم آورد .

وی همچنین افزود : از ویژگیهای مصلح واقعی رعایت تقوا ، تقویت پایه های دینی ، اطاعت از امر ائمه اطهار(ع) ، انجام واجبات دینی و دعا کردن برای ظهور آن امام عصر(عج) است .

حجت الاسلام حسینی شریف تصریح کرد : مهمترین ویژگی نیمه شعبان در واقع تولد منجی بشریت و تجلی اعظم موعود است .

وی خاطر نشان کرد : نیمه شعبان را می توان تولد دوباره انسان به شمار آورد ، روز بیداری و آگاهی دل های مرده است روز شادی مومنان و بیداری جهان منتظر است . 

+ نوشته شده در چهارشنبه هفتم شهریور 1386 13:9 توسط حاج عماد صادقی فرد |


- فاطمه عليها السلام از نگاه امام اميرالمؤمنين عليه السلام

در آخرين لحظات عمر مبارك حضرت فاطمه عليها السلام وصاياى خويش را به همسرشان مى‏نمودند كه «اى پسرعمو! توهرگز مرا در دوران زندگى دروغگو وخائن نيافتى و هرگز با فرمانت مخالفت نكردم.» على عليه السلام كه شاهد درگذشت تنها ياور و تسلى بخش خود است، مى‏فرمايد: «پناه به خدا! تو داناتر و پرهيزگارتر و گرامى‏تر و نيكوتر از آنى كه من به جهت مخالفت كردنت‏با خود، تو را نكوهش كنم. دورى از تو و احساس فراقت‏برمن گران خواهد بود ولى گريزى از آن نيست. به خدا سوگند! با رفتنت مصيبت رسول خدا صلى الله عليه و آله را برمن تازه كردى. انالله و انااليه راجعون از اين مصيبت‏بزرگ و دردناك و تاثرآور و حزن‏انگيز!» (1)

دقت دركلام على عليه السلام در اين لحظات شدت علاقه و احترامش را به فاطمه عليها السلام مى‏رساند. در نگاه امام على عليه السلام فاطمه در چنان مرتبه والايى از زهد و خداترسى و عمل به احكام الهى قرار دارد كه تصور مخالفت او با همسرش ممكن نيست. حضرت على عليه السلام در پاسخ به ادعاهاى بى‏اساس معاويه مبنى بر فضايل امويان در نامه‏اى مى‏نويسد: «... دو سيد جوانان اهل بهشت از ماست و «صبية النار» از شماست، كودكانى كه نصيب آنان آتش گرديد. بهترين زنان جهان از ماست. و «حمالة‏الحطب‏» آنكه هيزم كشد براى دوزخيان از شماست. اين فضليت‏ها از ماست و آن فضيلت‏ها از شماست...» (2)

در شعرى كه به ايشان منسوب است، مى‏فرمايد: «من به فاطمه و فرزندانش مباهات مى‏كنم! آن گاه به رسول خدا صلى الله عليه و آله افتخار مى‏كنم در آن هنگام كه فاطمه را به همسرى من درآورد.» (3)

شخصيت والايى چون حضرت على عليه السلام به همسرى بانوى جهان افتخار مى‏كند و همسرى با او را ملاك برترى خود و شايستگى‏اش بر رهبرى اسلام مى‏داند.

+ نوشته شده در سه شنبه ششم شهریور 1386 14:27 توسط حاج عماد صادقی فرد |


شیطان به بیت حی تعالی چه می‌کند؟                           آتش به گرد خانه مولا چه می‌کند؟

از باغ خلد دود چرا می‌شود بلند؟                                بر روی حور، سیلی اعدا چه می‌کند؟

رویش سیاه گردد و دستش شکسته باد                          قنفذ کنار خانه مولا چه می‌کند؟

دارالزیّاره نبی و آستان وحی                                   ای وای من، مغیره در آن جا چه می‌کند؟

گیرم رواست سوختن خانه، میخ در                              در سینه شکسته زهرا چه می‌کند؟

باید ز تازیانه بپرسم که در بهشت                                 آثار خون به قامت طوبی چه می‌کند؟

زن در میان خانه و مرد غریب او                                 با دستِ بسته و تن تنها چه می‌کند؟

در بیت وحی، حرمت یاسین به زیر پا                             یک لحظه بنگرید که طاها چه می‌کند؟

گل‌ها ز غم فسرده و پروانه منتظر                                شمع ز پا فتاده به صحرا چه می‌کند؟

با بودن دو داغ بر او گریه گشته منع                            ( حاجی ) ببین به فاطمه دنیا چه می‌کند

+ نوشته شده در سه شنبه ششم شهریور 1386 14:24 توسط حاج عماد صادقی فرد |


روزی امیرالمؤمنین علی علیه السلام، لبخند بر لب، از خانه خارج شد.
رسول خدا
دلیل لبخندش را جویا شد.
علی علیه السلام عرض کرد:« وارد خانه شدم و دیدم
فاطمه علیهاسلام خوابیده و حسین
را روی سینه خود خوابانده و آسیاب دستی بدون او در حال چرخیدن و آسیاب کردن است.»
رسول خدا تبسم کرد و فرمود:« مگر نمی دانی خدای تعالی ملائکه‌ای دارد که تا روز قیامت در اطراف زمین گردش می کنند تا به محمد و آل محمد خدمت کنند؟»

گاهی وقت‌ها که فاطمه علیهاسلام به نماز می ایستاد و کودکش گریه می کرد، گهواره به تکان می‌خورد و ملائکه مأمور گهواره کودک را آرام می‌کردند.

پس از رحلت رسول خدا روزی امیرالمؤمنین علیه السلام به
سلمان فرمود:« نزد فاطمه علیهاسلام برو که می خواهد تحفه ای از بهشت
را به تو هدیه کند.»
سلمان به خانه فاطمه علیهاسلام رفت. فاطمه فرمود:« بنشین و گوش کن چه می گویم. من دیروز همین جا نشسته بودم و در خانه بسته بود. در این فکر بودم که دیگر وحی قطع شده و ملائکه به منزل ما رفت و آمد نمی کنند. ناگاه در باز شد و سه شخص بسیار زیبا وارد شدند. من تا به حال کسانی به آن زیبایی و شادابی و خوش بویی ندیده بودم.
فورا بلند شدم و به آنها خوش آمد گفتم. پرسیدم شما از اهل
مکه اید یا مدینه
؟
گفتند:«ای دختر محمد. ما فرشتگان خداییم که ما را به سوی تو فرستاده است، چون اشتیاق دیدار تو را داشتیم.»
از یکی از آنها که بزرگ‌تر به نظر می رسید پرسیدم:« اسم شما چیست؟»
گفت:«مقدوده.»
گفتم:«چرا به این اسم نامیده شدی؟»
گفت:«زیرا من برای
مقداد بن اسود
، صحابی رسول خدا، خلق شده ام.»
به دومی گفتم:«اسم شما چیست؟»
گفت:«ذره. من برای
ابوذر غفاری
، صحابی رسول خدا، خلق شده ام.»
و سومی در پاسخ سوالم گفت:«نام من سلمی است. من برای سلمان فارسی، بنده پدر تو رسول خدا، خلق شده‌ام.»
سپس
خرماهایی خوشبوتر از مشک
به من دادند.
آن‌گاه فاطمه علیهاسلام کمی از آن خرماها را به سلمان داد تا با آن افطار کند.
سلمان می‌گوید:
از کنار هر کس رد می‌شدم، می‌پرسید:« با خودت مشک همراه داری؟»
می گفتم:«بله.»
هنگام افطار، خرما را خوردم ولی هسته نداشت.

منابع:

  • بحار الانوار، ج 43، ص 28 و 66.
  • بحار /45/43 سطر دوم از آخر

+ نوشته شده در سه شنبه ششم شهریور 1386 14:23 توسط حاج عماد صادقی فرد |


از ميان تمامي توصيفاتي كه در مقام حضرت عباس (ع) گفته شده است خواستم عنواني را برگزينم.

دريافتم كه از ميان تمامي توصيفات ذكر يك جمله حضرت فاطمه (ع) با مضمون "كفانا هذاالمقام اليدان المقطوعتان من ابني العباس" باب هر گونه سخن را مي بندد.

نقل است حضرت فاطمه (س) در پاسخ به نداي حضرت رسول (ص) در خصوص اينكه "براي ما در روز قيامت در مقام شفاعت امت چه داريد؟"، فرمود: شفاعت دو دست بريده پسرم عباس كافي است.

در ميان تمامي شهروندان عراق اعم از شيعه و سني يك باور قطعي وجود دارد و آن اينكه در هنگامي كه مي‌خواهند قسمي بخورند كه طرف مقابل به يقين در مقابل حرف آنان برسد، عنوان مبارك حضرت ابوالفضل العباس (ع) را ذكر مي‌كنند.

به گفته مردم عراق، خون قمر بني هاشم هميشه در تاريخ جريان دارد و به لحاظ ساري و گرم بودن آن، نام مبارك حضرت عباس (ع ) را بايد با احتياط بيان كرد و اعتقاد دارند كه اگر چيزي را به قمر بني هاشم سپرديد آن را انجام شده فرض نماييد.

در ميان جايگاه‌هاي مذهبي متعددي كه در كربلا قرار دارد يكي از محبوب‌ترين خلوتگاه‌هاي قلوب مومنان، حرم مطهر قمر بي‌هاشم و مقام كفين (دستهاي) حضرت عباس (ع) است و در جاي جاي اين زيارتگاه‌ها دلسوختگاني را مي‌بيني كه دست به‌حريم شفاعت آقاي خود بلند كرده و از وي استمداد مي‌طلبند.

حضرت ابوالفضل (ع) اسوه ولايت پذيري بود و در راه حمايت از مولايش امام حسين(ع)، ذره ذره وجودش را قرباني كرد.

چه خوش و با مسما است كه در ايران اسلامي از سالروز ميلاد حضرت عباس به عنوان روز جانباز ياد شده است.

روز ولادت حضرت ابوالفضل بر تمامي عاشقان آن حضرت مبارك باد.

+ نوشته شده در سه شنبه ششم شهریور 1386 14:22 توسط حاج عماد صادقی فرد |


سلام بر محمد مصطفی (ص) و ماه پر فیضش  ، سلام بر حسین و عباسش ، سلام بر سجا د و سجده هایش  ، سلام بر مهدی (عج) و انتظار و فرجش .

حلول این ماه عزیز بر شما و همه خانواده های محنرم شهداء و جانبازان مبارک باد، به امید اینکه در این روزهای عزیز دل پروردگار مهربان را از خود شاد کنیم .

بعضی از دوستان عزیز از من خواسته بودند که برای مطالب وبلاگم منبع را هم درج کنم ، باید خدمت این عزیزان عرض کنم که جدای بعضی از مطالبی که از صدها مراجع و مکتوبات به صورت انتخابی و گردآوری شده توسط این جانب در وبلاگ درج می شود،  بیشتر مطالب و عناوین به صورت حضوری و به طور پرسش و پاسخ از محضر صاحب دلان انجام می شود و وقتی که مطالب و گفته ها با علم و عقل و منطق مطابقت داشته باشد در وبلاگم آورده می شود . و صحبت  دوستان از ذکر منبع مانند آن است که به حافظ بگوییم منبع دیوانت از کجاست . پس در خاتمه باید متذکر شوم که  :

 

" عالمان هر آنچه خوانده اند می گویند ولی جوانمردان هر آنچه دیده اند می گویند "

+ نوشته شده در دوشنبه پنجم شهریور 1386 0:27 توسط حاج عماد صادقی فرد |


فرزندان امام حسین ( ع) شش تن بو دند : علی بن الحسین اکبر ، با کنیه ابو محمد ، مادرش شهر با نو ( در نسخه ای شاه زنان ) دختر کسری یزد گرد بود . علی بن الحسین اصغر که در کربلا به شهادت رسید ، مادرش لیلی دختر ابی مره بن مسعود ثقفی بود. جعفر ابن الحسین ، مادرش از قبیله قضاعه بود  و در زمان حیات پدر در گذشته و از او نسلی با قی نمانده است. عبدالله بن الحسین که در دامن پدر در کر بلا به شهادت رسید. سکینه بنت الحسین که مادر این دو ، رباب بنت امرو القیس بوده است. فاطمه بنت الحسین که مادرش ام اسحاق دختر طلحه بن عبد الله بوده است.

 

    

*********************************

 

                     باکی ندارم چون تب تابم حسین است

                         شاهم به عالم چون که اربابم حسین است

                    حسین ، دیدی خم ابروی تو با ما چه ها کرد

                  زان دم که تیری سوی قلب ما رها کرد

                    بر من گناهی نیست گر آشفته حالم

          تیر غمت این گونه ما را مبتلا کرد

                    دیوانه ام از خود ندارم خانه ای

                         عاشقان کی خانه دارند ، دل مگر دیوانه ای

  

                                                                                                                               

       

+ نوشته شده در دوشنبه پنجم شهریور 1386 0:26 توسط حاج عماد صادقی فرد |